شب شهر من
نمي دانم از كي و كجا بود
فقط مي دانم بعد از غروب آفتاب و قبل از طلوعش بود
آسمان اين شهر را برايم برگزيد
زماني كه من وارد اين شهر شدم شب بود
اما فانوس هاي شهر همه اش روشن بود
نوازش آسمان را به صورتم حس مي كردم
نوازش ملايم كه گاه با خشونت زلف هايم را پريشان مي كرد
اي آسمان چگونه تو را نكوهش كنم
كه چرا مرا وارد اين شهر كردي
حال آنكه تو به من شاه كليدي دادي
اتاق هاي شهر همه اش خالي و روشن بود
من خود اين اتاق را براي خويش برگزيدم
من اتاق خويش را تنها براي خواب برگزيدم
من اتاق خويش را دوست دارم با همه ي كنج شكستگي هايش
من اتاق خويش را دوست دارم با همه ي سكونش
همچنان در اتاق خويش در انتظار دمي آرام هستم
اي آسمان بگذار فكر كنم اتاق من ساكن نيست
اي آسمان بگذار فكر كنم شهر پوياست
اي آسمان بگذار فكر كنم هر دم قاصدكي مي آيد
قاصدكي كه مرا آرام به زمرد كودكي ببرد
و من تار سپيد نازك قاصدك را معتمد دو دست خويش كردم
آسمان شهر آكنده از قاصدكهايي است
قاصدكهايي كه همه شان معتمد مردم شهري است
من باز جا ماندم
از همه ي قاصدكها جا ماندم
قاصدك من به همه ي قاصدكها ملحق شده و من در سقوطم
سقوط دوباره ي من به اين شهر
سقوط دوباره ي من به اين اتاق غفلت
اي آسمان باز هم بگذار فكر كنم قاصدكي مي آيد
حتي اگر شهر مرا مجنون بپندارند
اي آسمان چگونه تو را نكوهش كنم حال آنكه خود از آفتاب فراريم
دوست دارم اطرافم درختاني بي برگ باشند همه اش پاييزي
درست دارم آسمان تارك و ابري باشد
دوست دارم گمشده ي جنگلي موحش و سرد باشم
تاريك به رنگ شب شهر من
تنها روشنايي نور چشمانم باشد
آري من خود از آفتاب فراريم
نمي دانم تا طلوع چقدر مانده است
پلك هايم را روي هم مي گذارم
غرق در روياهايي مي شوم
باز هم ساقي آرزو ها را مي بينم
همدم ديرينه ي من
خوشا به حال ساقي
از قبل تاكنون بسيار پويا تر شده
زينت ساقي ساعت بند طلايي اوست
هديه آسمان است
برف شادي به سرم مي بارد
گويا زمان طلوع نزديك است
تا چشم به به عقربه ي نقره اي مي اندازم
نورش به چشمانم مي خورد
چشمانم را باز مي كنم
آه باز تسليم نفس خويش شده ام
پنجره ي اتاق را باز مي كنم
در شب ظلمت زده ستارگان چه مغرورانه به من چشمك مي زنند
همه ي اتاق ها خاموش است
مردم شهر در اين شب غفلت زده چاره اي جز خواب از نيم تا خيز ندارند
نمي دانم چه زماني است
فقط مي دانم طلوع نزديك است
خواب غفلت خويش را ادامه مي دهم
باد صورتم را نوازش مي كند
صدايي آشنا مي شنوم
صداي باران
بغض آسمان تركيد
چه با اقتدار آسمان را مي خواند
چه با اقتدار فرستادگانش را مي خواند
من هنوز در خوابم
چشمانم را باز مي كنم
همه جا پايكوبي و جشن است
همه شادند
اد صورت همه را نوازش مي كند
حتي صورت مرا
باران به صورت همه بوسه مي زند
حتي به صورت من
باور نكردني است
آفتاب با من سخن مي گويد
با همان كسي كه از آفتاب فرار مي كرد
لبخندي متين و مهربان
مهربان همچو ساقي
متين همچو سرو
مگر موسيقي باران گوشت را نوازش نكرد
مگر صداي پايكوبي مردم اين شهر را نمي شنوي
مگر باد صورتت را نوازش نكرد
دستان سفيد و نوراني او
بردستان سياه و پر چين وچروكم نزديك مي شود
بر مي خيزم و وارد اين پايكوبي مي شوم